محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2137
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جابر گويد : عثمان براى ابو ذر روزى يك استخوان معين كرده بود براى رافع بن خديج نيز يكى ، آنها بسبب چيزى كه شنيده بودند و براى آنها توضيح نشده بود از مدينه برون شدند و كس مانعشان نشد . سلمة بن نباته گويد : به آهنگ عمره برون شديم ، وقتى به ربذه رسيديم به طلب ابو ذر سوى منزلش رفتيم و او را نيافتيم ، گفتند : « به طرف آب رفته . » گويد : از آنجا كناره گرفتيم و نزديك منزل او فرود آمديم كمى بعد بر ما گذشت استخوان شترى همراه داشت كه غلامى آن را برداشته بود ، بما سلام كرد و برفت تا به منزل خود رسيد ، چيزى نگذشت كه بيامد و با ما بنشست و گفت : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به من فرموده بشنو و اطاعت كن اگر چه بالا سر تو يك حبشى بينى بريده باشد . بر سر اين آب فرود آمدم كه غلامانى از مال خدا آنجا هستند و سرشان يك حبشى است كه بينى بريده نيست و چنين كردم . » آنگاه ثناى حبشى كرد و گفت : روزانه يك شتر دارند من نيز از آن يك استخوان دارم كه من و نانخورم ، مىخوريم . » گفتم : « مال چه دارى ؟ » گفت : « يك گله گوسفند و يك دسته شتر كه يكى بغلامم سپرده است و ديگر به كنيزم غلامم آخر سال آزاد مىشود . » گفتم : « ياران و كه پيش ما هستند بيشتر از اين مال دارند » گفت : « هر حقى كه آنها از مال خدا دارند من نيز دارم . » كسان ديگر در اين باره چيزهاى فراوان و مطالب زشت آوردهاند كه ياد كردن آن را خوش ندارم . بگفتهء بعضىها در همين سال يزدگرد پسر شهريار از فارس سوى خراسان گريخت .